![]() |
![]() |
|
|
ابــر وقتـي از غـــم چشــم تو غـافل مي شود
جـــاي باران ميــوه اش زهـر هـلاهل مي شود سر بچــــرخان،از تنـت بيرون بيا،لخـتي برقص در هــواي چيــــدنت دستان من دل مي شود سر بچـــرخان ،از هوا سـرشار شو،قدري بخند ديــن من با خنــده ي گرم تو كــامـــل مي شود هـر طرف رو مي كنم ، محرابي از ابروي توست رو بگــردانــي ، نمــــاز خلـق بـاطـل مي شـود مي تـواني تـب كني بغـض زميــــن را بشـكني بي نگــــاهــت، آب اقيـــانوس ها گل مي شود چشـم هايم را بگير و چشــــــم هايت را مگير اي كه بي چشم تو كار عشق مشكل مي شود |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آبان 1388ساعت 14:50 توسط مریم |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 10:47 توسط مریم |
|
|
آخــــرين زخمه به جان و تن تاری غمگين آخــــــرين فرصــــت فرياد سواری غمگين آخــــــريـن ثــانيه هــا منـتـظر پايـيــــزند در تـب و تـاب رسيـــدن به قــراری غمگين هفتمين روز همين فصل ترك خواهم خورد خويـش را مـی شكــــنم مثل اناری غمگين آسمان وارث چشمـانم اگر شد خوب است تـا شـود ابـر و زند دست به كــــاری غمگين زندگی حـس بـدی نيست ولی می شكـند زنی از جـنــس دل آيــنـه ، آری غمـگين خـودمـان مسـاله داريـم كـه بـد می بـيـنيم ورنـه پـايـيــز بـهـار اسـت ، بهــاری غـمگين |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:33 توسط مریم |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم مهر 1388ساعت 15:16 توسط مریم |
|
|
سه نقطه هاي تو گاهي هزار واژه ومن هنوز در تب يك نقطه از لبت بي تاب
هميشه معني صد اضطراب ... من، بي تو هميشه ديدن بي پرده ی شما در خواب
چه عاشقانه ی پوچي! تو خوب مي داني ميان اين همه رويا ، فقط تويي كمياب
و من چه خسته تو را چون سراب مي جويم چه فصل خالي و تلخي ست سهم من زين خواب! ...
كجاست آنكه ز من آتشي بگيراند بسازد از تن من قطعه قطعه هاي مذاب
و يا حضور تو را قصّه قصّه ، فصل به فصل... بخواند از تو غزل هاي نابِ بي پاياب ... خدا کند که غزلهای آخرم باشد خدا کند که شوم در غمت خراب،خراب
چه روزگار غریبی ست نازنین، آری نه حرف مانده برایم ، نه عشق های مجاب
بیا... تمام کن این انتظار را در من بدون شرح و سه نقطه ... پر از حکایت ناب ... یکی نبود و یکی بود و او نبود ... و من هنوز در تب یک نقطه از لبت بی تاب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 10:15 توسط مریم |
|
|
غریب نیست که این سان به لب رسیده اگرجان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 13:11 توسط مریم |
|
|
کفش هایم پر خواب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 11:9 توسط مریم |
|
|
آه،ایـن روزها که می گـذرد ، زنـده ام گاه و گاه می میرم مرگ بد نیست،کاش می گفتی به کدامین گناه می میرم گفتــه بودند زنـدگی خوب است ؛ گاه بنشیند و بســوزانـد این منم-جـان شعـله ور شده ای - که در آغاز راه می میرم هر گلی بود بر سرم زده است ،دست تقدیر را چه باید کرد از دو چشم سیاه زاده شدم، در دو چشم سیاه می میرم دلم آشـفته روحم آشفـته ،من و بختـی که سـالها خفـته خسته ام خسته ام نگاهی کن،من که با یک نگاه می میرم دستی از دوردست ها انگار ، مـی کشد این قطار خالـی را دلم ، ای اتفــاق سرگــردان! در کـدام ایستـگاه می میرم؟
چاره ای نیست،غصه پیرت کرد کم کم از یاد می روی دل من تو شبی زنده زنده می سوزی ، من شبی بی گناه می میرم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 12:45 توسط مریم |
|
|
سر می کشی که سرد کنی زخم خورده را
معجون عشق و نفرت در هم فشرده را دیوانه وار دور خودت چرخ می زنی تا بشکنی طلسم تنی دلسپرده را تو٬ "دم بزن!بگو که دلت مال من نبود تکرار کن حماقت از یاد برده را" و مست میکنی و تنت سرد می شود قی میکنی تمام قسمهای خورده را …... حالا درست پشت سرم ایستاده ای تا رو کنی جسارت یک جسم مرده را می خواهی از تمام زمان پس بگیری ام برپا کنی عدالت ناحق شمرده را افسوس دست ثانیه ها دفن می کند جبران روزهای به فردا سپرده را |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 11:2 توسط مریم |
|
|
وقت است پرکشم به سوی آشیانه ام
زین لانه خراب ، روم سوی خانه ام از بس سفر نموده ام این راه سرد را هم داستان برفم و سوز شبانه ام این بار می روم که نیایم ، نمی شود شاید دوباره سد بشود آب و دانه ام این روزگار رحم ندارد درنگ نیست دائم به گرده می زند او تازیانه ام فردا که رخت خویش به طیاره می کشم آگه نیم که باز رسم بر فسانه ام من را حلال کرده عزیزان و بسپرید بر آب و آب گینه و شعر و ترانه ام |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 13:1 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زندگی با همه ی وسعت خویش؛
مسلک ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست اضطراب و هوس و دیدن و نادیدن نیست زندگی خوردن و خوابیدن نیست؛ زندگی ، جنبش و جاری شدن است زندگی، کوشش و راهی شدن است؛ از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی که خدا میداند خیال مکن که بی ارزشم دراین عالم چو خود فروش نبودم کسی مرا نخرید |
|
RSS
|